این چند وقته عین بنز کتاب خوندم. 23 تا تو دو ماه. فکر کنم مغزی تو کلّم نمونده باشه دیگه. مامانم یه روز اومد تو اتاقم و منو مثل همیشه کتاب به دست دید. لب و لوچهشو جمع کرد و گفت: طراوت، دیگه داری حاااالمو به هم میزنی ...
میبینی تو رو خدا؟ به جای اینکه بیان به من مدال افتخار و تقدیرنامه از طرف صنف کتابخوانها بدن، مامان آدم میاد میگه حالمو داری به هم میزنی. ای بابا! من خودم یه تنه سرانه کتابخونی رو یه تکون اساسی دادم. اونوقت باباهه میاد میگه تو چرا تو تابستون هیچ کار مفیدی نکردی. نه کلاسی، نه درسی. یکی نیست بهشون بگه کتاب خوندن خیلی هم مفیده. در ضمن همیشه بهش میگم من هفتهای یک ساعت زبان میخونم. بسته دیگه!! ولی خودمونیم ها ...سرم بدجور داره گیج میره. اصلا انگار مغزمو تیکه تیکه کردن و میخوان بذارن لای نون و ... هوووف. این حرفا رو ول کن. هنوز کلی کتاب تو دنیا هست که من نخوندمشون. اوهوم. نباید وقتو هدر داد.
بعدالتحریر کتابی : شصت سال داشت و پنج بار ازدواج کرده و پنج بار هم بیوه شده بود : حرام زادههای خوش شانس! این طوری بود که صاحب خانه شده بود. یکی از شوهرهاش براش گذاشته بود. خدا لطف بزرگی بهش کرده و یک شب ِ بارانی ماشیناش را درست آن سمت مرسد روی ریل راه آهن از کار انداخته بود. فروشندهی سیار بود. برس میفروخت. قطار به ماشین کوبید و بعدش دیگر بین فروشنده و برسهاش نمیشد فرق گذاشت. حتما توی تابوتاش چند تا برس هم مانده، چون فکر کردهاند آنها هم جزئی از او بودهاند.
در رویای بابل / ریچارد براتیگان
بعدالتحریر : گزیده همشهری جوانانه (شماره بیست و سه) !

من کتاب می خوندم واسه جملات نابش!
پاسخ دادنحذفازت متشکرم که جملات نابت رو به اشتراک می گذاری!
و اینکه کتاب بخون ، تا جایی که حداقل خودت مغز درد نگیری!وگرنه وای به حال دیگران
راستی یه وجهه مشترک من و تو اینه که بیچاره مامانامون با این دختراشون!
مامان منم تا حدودی همین قدر بی ذوقه ...!
پاسخ دادنحذفاما من بهت اقتخار می کنم که یککتابخون حرفه ای هستی ...لذتی بالاتر از این هست که ساعتها غرق کتابها شی؟
این در رویای بابل عجب کتابی بود . من که کیف می کردم با تک تک جملاتش . بهت افتخار می کنم طراوت . در عرض 2 ماه 23 تا کتاااااب ... واااای خیلیه ....
پاسخ دادنحذفپس تو این دو ماه همت ِ مضاعف به خرج دادی پس :))) !! واای چقدر کتاب !! حتی از فکر کردن بهشم آب ِ دهنم و چشام راه میفته =)) !
پاسخ دادنحذفولی ما اینجا به تو مدال ِ افتخار میدیم !! :)
عالیه .. کاش منم مثل تو می تونستم یه جا آروم بگیرم و فقط بخونم .. می دونم که خیلی لذت بخش بوده .. کاش در مورد اسم کتابا هم می نوشتی .. و کتابای خوبو معرفی می کردی .. برای من یکی که خیلی مفیده ..
پاسخ دادنحذفطرا؟
پاسخ دادنحذفكتاب...
بانو؟
مكتوب...
من كجام؟
چرا پا نمیشم...
راستی درست 4 ماهه كه يه كتاب دستمه و هنوز به نصف نرسيده
يا من من نيستم يا تا حالا هيچ وقت من نبودم
دور و بر اينحا هی می چرخم رفيق... تو كتابتو بخون، هستم حالا
يعني خوش به حالت. خاك بر سر من كنن.... كه هرچي خوندم نصفه نصفه ست يا با نويسندش رو دربايستي دارم... خيلي باحالي طراوت جان. تورو خدا مي توني يه نسخه اي هم براي من به پيچ تا من هم بشينم مثل تو كتاب بخونم
پاسخ دادنحذفای دختر !!
پاسخ دادنحذفمن شانس بیارم بتونم 40-50 صفحه کتاب بخونم !!
معمولا خوابم میبره !!
خوش به حالت !!
مامان من بهم میگه : پس کی درس میخونی ؟!
( درس هم یه جور کتاب ِ دیگه ! )
البته خیلی دوست دارم تعداد و زمان کتاب خوندنم رو افزایش بدم !!
پاسخ دادنحذفبه قولی :
ما خود کتاب نمیخوانیم ،
اما کتاب خوان ها را دوست میداریم ! :p
واااااااااااااااي
پاسخ دادنحذفتو فوق العاده اي !
راستي اسم چندتا كتابو فكر مي كني ارزش خوندن دارنو بگو واسم
چون واقعا مي مونم چي بخرم !
يك فكري هم دارم واسه راحت شدن مامانت !
پاسخ دادنحذفاز دست اين كارات
ميگم بهت
سر فرصت !!
مگه پست هام چه جوريه !!؟؟؟
پاسخ دادنحذفمدتي است تبم جدي ست اما باز جدي گرفته نميشوم .بايد بروم در پناه علوم پزشكي تا اسپند .
پاسخ دادنحذفطراوت یعنی می دونی چیه؟ کلِ تابستون 7-8 تا کتاب بیشتر نخوندم ولی اساسی خوندما!! واسه همین مغز منم ورم کرده و ملت عاصی و شاکی اند اساسی!
پاسخ دادنحذفو در ضمن! من خرِ کی باشم آخه!
وای نمیدونی چقدر کتاب نخونده دارم....
پاسخ دادنحذفولی تا مریم سرشون تمام بدبختی هام یادم میاد !
چه مزه ای داره گفتن پونزدهمین هذیون!هه!
پاسخ دادنحذفمیگم بوی مغز سوخته میاد!!!!"این جملهء همکلاسی های دوران دبیرستان بود وقتی یکی میرف پای تخته و نمیتونس مسئله های دیفرانسیلو اینا رو حل کنه!هه"
وقت نکردم بخونم این تابستون! مشغله زیاد بود!
ولی خب! مغز منم کم از اوضاع تو نداره!طراحی بوده و تئاتر...ولی خب! متهمم به بیکاری و اینها! نگران نباش!
ای بابا. من میام اینجا سلام رو می نویسم بعد می فهمم باید فارسیش کنم. بعد سلام نمی دم.براتیگان چه جور ادمیه. من سه سالیه می خوام یه چیزی ازش بخونم اما می ترسم...
پاسخ دادنحذفراستی طراوت پایه کافه نشینی هستی؟خبرشو بده یه دور همی کوچیکــ داریم
پاسخ دادنحذفمن 2 تا نظر دادم چرا فقط یکیش نمایش داده شد؟! هان!
پاسخ دادنحذفطراوت تازگیتو نم نم بارون نداره ! نمیدونم چرا تا وبتو باز می کنم طروات یاد این آهنگ منصور می افتم! :)
پاسخ دادنحذفيك فكري واسه مامانت كردم !
پاسخ دادنحذفبيا نجات بده مادر طفلكيت رو !
انتشارات فرا سخن كتابو چاپ كرده
پاسخ دادنحذفاگه همون کتابایی که از نمایشگاه متاب گرفتی رو خوندی کار مهمی نکردی
پاسخ دادنحذفhttp://www.4shared.com/document/sqQjiZBS/___.html
:) حالا وقت زیاده اما طراوت ببینمت یه لبیکی بهتــ نشون بدم !
پاسخ دادنحذفمراقب خودت باش :)
تو افتخار ِ مايي طراوت ...
پاسخ دادنحذفمفتخرم به دوستي با اين افتخار ِ عظيم :*
:)
عاشقتم...جدی میگم
پاسخ دادنحذفتو خجالت نمی کشی؟ یه هفته رفتم سفر دوتا دوتا آپ می کنی؟ هه...راستی در حینِ سفر یکی از همراهان بیمار شد و ما حتی از رشت هم نگذشتیم. هوووف...عذاب وجدان ندارم الان...
چرا دوستایِ من همه کتابخوارن و از این خصیصۀ نیک یه اپسیلنش هم به ما نمی رسه؟
بازم هوووف...
می دونی آخه چرا؟ چون من کج سلیقه ام. به ندرت کتابی نوشته میشه که خوشم بیاد ازش (داشتی تواضع رو؟) هه هه ///
عاشق براتیگانم/
راستی من دارم خل وضعیم رو تکمیل می کنم و هردفعه با یه وبلاگ میام